دیوان حافظ/سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیرد

دیوان حافظ از حافظ
تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی

سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیرد

قصیده در مدح شاه شیخ ابواسحق[۱]

  سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیرد[۲] چمن ز لطف هوا نکته برجِنان گیرد  
  هوا ز نَکْهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد  
  نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه درِ مغان گیرد  
  نکال[۳] شب که کند در قدح سیاهی مشک در [او] شرار چراغ سحرگهان گیرد  
  شه سپهر چو زرّین سپر کشد در روی بتیغ صبح و عمود افق جهان گیرد  
  برغم زال سیه شاهباز زرّین بال درین مقرنس زنگاری آشیان گیرد  
  ببزمگاه چمن رو که خوش تماشائیست چو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد  
  چو شهسوار فلک بنگرد بجام صبوح که چون بشعشعهٔ مهر خاوران گیرد[۴]  
  محیط شمس[۵] کشد سوی خویش درّ خوشاب که تا بقبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد  
  صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد  
  ز اتّحاد هیولا و اختلاف صور خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد[۶]  
  من اندر آن که دم کیست این مبارک دم که وقت صبح درین تیره خاکدان گیرد  
  چه حالتست که گل در سحر نماید روی[۷] چه آتشست که در مرغ صبح‌خوان[۸] گیرد  
  چه پرتوست که نور چراغ صبح دهد[۹] چه شعله است که در شمع آسمان گیرد[۱۰]  
  چرا بصد غم و حسرت سپهر دایره‌شکل مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد  
  ضمیر دل نگشایم بکس مرا آن به که روزگار غیورست و ناگهان گیرد  
  چو شمع هر که بافشای راز شد مشغول بسش[۱۱] زمانه چو مقراض در زبان[۱۲] گیرد  
  کجاست ساقی مه‌روی که من از سر مهر چو چشم مست خودش[۱۳] ساغر گران گیرد  
  پیامی آورد از یار و در پیش جامی بشادی رخ آن یار مهربان گیرد  
  نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد[۱۴]  
  فرشتهٔ بحقیقت سروش عالم غیب که روضهٔ کرمش[۱۵] نکته بر جِنان گیرد  
  سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد  
  جمال چهرهٔ اسلام[۱۶] شیخ ابواسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد  
  گهی که بر فلک سروری عروج کند نخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد  
  چراغ دیدهٔ محمود[۱۷] آنکه دشمن را ز برق تیغ وی آتش بدودمان گیرد  
  باوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد بتیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد  
  عروس خاوری از شرم رای انور او بجای خود بود ار راه قیروان[۱۸] گیرد  
  ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ تست ز رفع[۱۹] قدر کمربند توأمان[۲۰] گیرد  
  رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد  
  مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد  
  فلک چو جلوه‌کنان بنگرد سمند ترا کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد  
  ملالتی[۲۱] که کشیدی سعادتی دهدت که مشتری نسق کار خود از آن گیرد  
  از امتحان تو ایّام را غرض آنست که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد  
  وگرنه پایهٔ عزّت[۲۲] از آن بلندتر است که روزگار برو حرف امتحان گیرد  
  مذاق جانش ز تلخیّ غم شود ایمن کسی که شکّر شکر تو در دهان گیرد  
  ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات[۲۳] نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد  
  چو جای جنگ نبیند بجام یازد دست چو وقت کار بود تیغ جان‌ستان گیرد  
  ز لطف غیب بسختی رخ[۲۴] از امید متاب که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد  
  شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد  
  در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد  
  چه غم بود بهمه حال کوه ثابت را که موجهای چنان قلزم گران گیرد  
  اگرچه خصم[۲۵] تو گستاخ میرود حالی[۲۶] تو شاد باش که گستاخیش چنان[۲۷] گیرد  
  که هر چه در حق این خاندان دولت کرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد  
  زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت  
  عطیّه ایست که در کار انس و جان گیرد  

تمّت القصائد


  1. تصحیح بعضی عبارات و تعبیرات در این قصیده و فهم مقصود از آنها با وجود بدست داشتن ده نسخهٔ خطّی و عدّهٔ کثیری از نسخ مختلفهٔ چاپی برای ما میسّر نگردید، ممکن است که در بعضی نسخ اصلی تحریفی از نسّاخ روی داده بوده و سپس در نسخ متأخّره یکی بعد از دیگری همهٔ آن تحریفات نقل شده باشد، و محتمل است نیز که چون این قصیده در مدح شاه شیخ ابواسحق است که در سنهٔ هفتصد و چهل و دو جلوس نموده در سنهٔ هفتصد و پنجاه و هفت کشته شده یعنی بعبارةٍ اخری این قصیده راجع بابتدای ایّام جوانی خواجه و اوایل دورهٔ ظهور شعر و شاعری او بوده (زیرا که اگر این قصیده را فرضاً در همان سال وفات شیخ ابواسحق هم سروده باشد باز بنحو قدر متیقّن سی و پنج سال دیگر بعد از این قصیده یعنی تا سنهٔ هفتصد و نود و دو که سال وفات خود اوست زیست نموده و در تمام این مدّت فعّالیّت ادبی او در اوج کمال خود بوده و در مدح شاه منصور که فقط دو سال قبل از وفات او جلوس نموده مدایح زیاد از قصیده و غزل از او باقی است) لهذا ممکن است که خواجه بکلّی در اوایل امر شاید مانند هر تازه کاری درین فنون احیاناً ببعضی نصنّعات و تکلّفات متوسّل میشده و در نتیجه شاید پارهٔ تعقیدات لفظی یا معنوی در بعضی اشعار آن دورهٔ او روی داده بوده،
  2. ‌ بعضی نسخ: بوی بوستان گیرد،
  3. چنین است (یعنی نکال با نون در اوّل) در نسخهٔ یگانهٔ که این بیت را دارد یعنی نخ (?)، باقی نسخ هیچکدام این بیت را ندارند،– معنی این کلمه بهیچوجه معلوم نشد، محتمل است باحتمال قوی بلکه من شکّی در این باب ندارم که بقرینهٔ «شرار» در مصراع ثانی نکال «تصحیف» «زگال» باید باشد که بوزن و معنی زغال است، ولی معذلک ربط بین «زگال شب» و جملهٔ «که کند در قدح سیاهی مشک» درست واضح نیست،– و «چراغ سحرگهان» کنایه از آفتاب است،
  4. ‌ چنین است در اکثر نسخ، نخ و حن: که چون بشعشعهٔ نو کحل جان گیرد، ملک و ی: که همچو شعشعهٔ نور کحل جان گیرد،– مقصود ازین مصراع بطبق هیچیک از نسخ معلوم نشد،
  5. ‌ چنین است در نخ و تقوی ۲، ی: بخطّ شمس،– مقصود ازین تعبیر بطبق هیچیک ازین سه نسخه معلوم نشد و این بیت را جز در سه نسخهٔ مذکوره در هیچیک از نسخ دیگر ندارد،
  6. چنین است یعنی بتان جمع بت در نخ و ملک، بعضی نسخ: بیان (با باء موحّده و یاء حِطّی)، بعضی دیگر: بنان (با باء موحّده و نون)، برخی دیگر: خرد ز هر گل نقش رخ بتان گیرد،–
  7. بعضی نسخ: رخ،
  8. مرغ صبح‌خوان کنایه از بلبل است (برهان)،
  9. چراغ صبح و شمع آسمان هر دو کنایه از آفتاب است،
  10. نخ سیزده بیت اوّل این قصیده را که بهمین بیت ختم میشود در باب غزلیّات بعنوان غزل درج کرده است و ابیات ما بعد را تا آخر قصیده هیچ ندارد، و در بسیاری از نسخ خطّی دیگر نیز قریب هشت یا نه بیت از ابتدای این قصیده با بیت تخلّص ذیلخیال شاهی اگر نیست در سر حافظچرا بتیغ زبان عرصهٔ جهان گیردبصورت غزل در باب غزلیّات مسطور است،
  11. ‌ بعضی نسخ: لبش، بعضی دیگر: سرش،
  12. ‌ چنین است در اغلب نسخ، بعضی دیگر: در دهان، برخی دیگر: در میان،
  13. ‌ چنین است در هفت نسه، حن: چو چشم خویشتنم،– این بیت بر فرض صحّت نسخ شاهدی است بر صحّت استعمال ضمایر «خودش و خودم و خودت» بهمین معمول امروزه یعنی نفسه و نفسی و نفسک بعربی، ولی در کلام فصحا اغلب این ضمایر در مواردی استعمال میشوند که ضمایر متّصلهٔ شین و میم و تاء مفعولٌ به باشند مانند این بیت دیگر خواجهداده فلک عنان ارادت بدست تویعنی که مرکبم بمراد خودم بران (یعنی بمراد خود مرا بران)، و این بیت او در همان قصیده: خصمت کجاست در کف پای خودش فکنیار تو کیست بر سر و چشم منش نشان (یعنی او را در کف پای خود افکن)، و این بیت اوشنیده‌ام که ز من یاد میکنی گه گهولی بمجلس خاص خودم نمیخوانی (یعنی بمجلس خاص خود مرا نمیخوانی)،
  14. در اغلب نسخ این بیت در همین موضع یعنی بعد از «پیامی آورد از یار» و قبل از «فرشتهٔ بحقیقت» مسطور است، و انسب این بود که این بیت در جای دیگر میبود و بدینطریق جملهٔ معترضهٔ ما بین نعوت متوالیهٔ شیخ ابواسحق یعنی «یار مهربان و «فرشتهٔ بحقیقت سروش عالم غیب» واقع نمیشد و رشته کلام از هم نمی‌گسیخت، ولی گویا چنانکه سودی گوید در استعمال کلمهٔ عراق و اصفهان ایهامی منظور بوده و اشارهٔ خفی بوده است باصفهان و نقاط دیگر عراق عجم که اغلب تنقّلات و تحوّلات شیخ ابواسحق در روابط صلح و جنگ خود با امیر مبارز الدّین (که در این قصیده باو نیز اشاره شده) در آن نقاط بوده است،–
  15. ‌ چنین است در جمیع نسخ از خطّی و چاپی مگر سودی که اصلاً این بیت را ندارد،– این مصراع اگر «کرم» بهمان معنی لغوی خود یعنی جوانمردی و مردمی باشد هیچ معنی نخواهد داشت چه تعبیر «روضهٔ جوانمردی» و «باغ جوانمردی» اصلاً و ابداً نه شنیده شده و نه هیچ معنیّ برای آن تصوّر میتوان نمود، وانگهی تشبیه جوانمردی بباغ بهشت نیز بکلّی غیر معقول و بی‌معنی است، و از سیاق کلام واضح است که مقصود تشبیه باغی است از شیخ ابواسحق بباغهای بهشت پس بدون شبهه یا «روضهٔ کرم» نام باغی بوده یا باحتمال بسیار قوی‌تر شاید «کرم» تصحیف «ارم» باشد آنهم نه بمعنی معروف بلکه مراد از آن نیز در اینجا بر فرض صحّت این حدس نام باغی بوده از آنِ شیخ ابواسحق، و اگر این حدس صحیح باشد این روضهٔ ارم با «گلستان ارم» که خواجه درین بیت دیگر خود بدان اشاره میکند: در گلستان ارم دوش چو ز لطف هوازلف سنبل بنسیم سحری می‌آشفتگفتم ای مسند جم جان جهان بینت کوگفت افسوس که آن دولت بیدار بخفتباحتمال بسیار قوی یکی بوده است، و بنابرین هیچ بعید نیست که همین باغ «ارم» امروزی واقع در شیراز (رجوع شود بفارسنامهٔ ناصری ج ۲ ص ۱۶۴) با روضهٔ ارم قدیم یکی باشد یعنی این باغ ارم امروزی یا در همان موضع روضه ارم قدیمی واقع است یا اقلّاً این تسمیهٔ امروزی حاکی و یادگار از همان تسمیهٔ قدیمی باشد که در اذهان مانده بوده است،
  16. ‌ چنین است در سه نسخهٔ قدیمی، و لابد این تعبیر اشاره است بلقب شیخ ابواسحق که چنانکه معلوم است «جمال الدّین» بوده است، بجای اسلام بعضی نسخ: تائید، بعضی دیگر: ایّام، برخی دیگر آفاق،
  17. ‌ یعنی شرف الدّین محمودشاه اینجو پدر جمال الدّین شیخ ابواسحق و برادران و جلال الدّین مسعودشاه و غیاث الدّین کیخسرو و شمس الدّین محمّد، محمودشاه مذکور در سنهٔ هفتصد و سی و شش بحکم ارپاخان مغول جانشین ابوسعید در شهر تبریز بقتل رسید و نعش او را بشیراز آوردند،
  18. قیروان شهر معروفی است در مغرب در مملکت تونس، ولی مقصود از این کلمه در اینجا بقرینهٔ «عروس خاوری» مطلق مغرب یعنی جهت مخصوص مقابل مشرق و خاور است نه آن شهر بخصوص،
  19. ‌ بعضی نسخ: ز وضع قدر،
  20. ‌ مراد از توأمان در اینجا برج جوزا نیست چه برج جوزا کمربندی ندارد بلکه مراد از آن در اینجا مسماحةً و مجازاً بعلاقهٔ مجاورت صورت جبّار معروف است در جنوب برج جوزا که او را نیز عرب جوزا گوید چه اوست که دارای کمربند بسیار زیبای درخشانی است که عرب نطاق الجوزا و منطقة الجوزا گوید،– و بشرح ایضاً مراد خواجه از «جوزا» درین بیت دیگر خودجوزا سحر نهاد حمایل برابرمیعنی غلام شاهم و سوگند میخورمبهمان دلیل مذکور در فوق بقرینهٔ «حمایل» همین صورت جبّار است نه برج جوزای معروف،
  21. چنین است در هندی و نوّاب و سودی، سایر نسخ: ملامتی،
  22. چنین است در منعم و هندی، بعضی نسخ: مصحف،– تاء «عزّت» تاء خطاب است یعنی پایهٔ عزّ تو،
  23. ‌ چنین است در منعم و سودی، بعضی نسخ: که در همه صفتی، بعضی: که در همه هنری،
  24. ‌ بعضی نسخ: دل،
  25. مراد از خصم او امیر مبارز الدّین محمّد بن مظفّر موَسّس سلسلهٔ آل مظفّر فارس و قاتل شاه شیخ ابواسحق است که قریب شش هفت مرتبه مابین او و شیخ ابواسحق محاربه واقع شد و در اغلب آنها شکست نصیب شیخ ابواسحق بود، و این واقعهٔ که خواجه درین قصیده بدان اشاره میکند زودتر از سنهٔ هفتصد و چهل و هشت که مابین شیخ ابواسحق و امیر مبارز الدّین در آن سال در حوالی کرمان حربی سخت روی داد و امیر ابوبکر اختاجی پهلوان لشکر شیخ ابواسحق در آن جنگ کشته شد نمیتواند باشد، ولی باحتمال قوی این قصیدهٔ خواجه باید اشاره باشد بمحاربات سنهٔ ۷۵۴ مابین دو خصم مزبور در حوالی شیراز و فتح شیراز بالاخره بدست امیر مبارز الدّین و فرار شیخ ابواسحق با جمعی از اقربا و امرا بشولستان که دیگر شیخ ابواسحق بعد از آن روی سعادت ندید و سه سال بعد از آن در سنهٔ ۷۵۷ یا ۷۵۸ بدست دشمن سفّاک بیباک خود گرفتار و کشته شد،
  26. منعم: حاشا،
  27. چنین است در اغلب نسخ قدیمه، بعضی نسخ: عنان،— تمام شد قصاید و حواشی آن،