کلیات سعدی/مقدمه بیستون

کلیات سعدی از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

مقدمهٔ «بیستون» بر کلیات شیخ سعدی

مقدمهٔ «بیستون» بر کلیات شیخ سعدی

شکر و سپاس بی‌قیاس معبودی را جلت‌قدرته که آفرینندهٔ مخلوقات عالمست و روزی‌دهندهٔ بنین و بنات آدم. کریمی که خوان نعمتش بر مطیع و عاصی و ادانی و اقاصی کشیده و گسترده، رحیمی که از دیوان رحمتش در گوش جان هر گنهکار در هر شب تار[۱] چند بار این ندا میرسد که هَل مَن تائب، هَل مَن سائل، هَل مَن مستغفر. بخشایندهٔ که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد، جباری که نیش پشهٔ ضعیف را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کائنات بوزیر و مشیر و ظهیر و دبیر صاحب تدبیر محتاج نگشت. آدمی را بفضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر خلق ممتاز گردانید[۲] نه از معصیت عاصیان صمدیت او را نقصان یا آلایشی که ان الله لقوی عزیز، و نه از طاعت مطیعان احدیت او را سودی یا آرایشی که ان الله لَغنی عن‌العالمین. و درود بیحد و ثنای بیعد بر سید رُسل و هادی سبل سرور کائنات و خلاصهٔ موجودات، پیشوای انبیا و مقتدای اصفیا محمد مصطفی علیه افضل‌الصلوات و اکمل‌التحیات که برگزیدهٔ آدمیان و رحمت عالمیانست و بر اصحاب و احباب او باد.

اما بعد بدان ای عزیز من اعزک الله فی‌الدارین که شبی از شبها اتفاقاً این بندهٔ ضعیف نحیف اعجز خلق‌الله و احوجهم الی رحمته و غفرانه علی بن احمد بن ابی‌بکر بیستون[۳] احسن‌الله عاقبته در مجمعی حاضر بود در خدمت[۴] جمعی از مخادیم عظام و ائمه اسلام و موالی کرام و مشایخ انام ادام‌الله ایامهم، و گویندهٔ خوش‌الحان گویندگی میکرد.[۵] جمعیتی دست داد[۶] که خاص و عام آن مجلس هریک در گوشهٔ بیهوش گشته چند خرقه تخریق[۷] شده چنانکه حاضران مجلس بعد از فروگذاشت متفق‌القول بودند که در مدة‌العمر چنین سماعی دست نداده. فی‌الجمله در اثنای سماع قوّال از غزلهای مولانا شیخ الشیوخ فی عهده[۸] قدوة‌المحققین و زبدة‌العاشقین افصح المتکلمین و مفخر السالکین شرف‌الملة و الحق و الدین مصلح الاسلام و المسلمین شیخ سعدی شیرازی قدس سره این بیت بر خواند که «نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد» چهار بیت این غزل برخواند و بغزلی دیگر رفت. یکی از حاضران مجلس[۹] بعداز آنکه سماع بآخر رسید تمامی این غزل را از قوّال طلب نمود یاد نداشت. ازین خاکی[۱۰] التماس نمود که نسخهٔ دیوان شیخ رحمة‌الله تعالی[۱۱] شمارا هست اگر تمامی این غزل طلب داری منتی باشد. بنده بر حسب اشارت ایشان روز دیگر در مجموع طیبات و بدایع و خواتیم و غزلیات قدیم نظر کردم و بر همه بگذشتم چند نوبت مکرر تا عاقبت بدان رسیدم.

در اثنای آن طلب یکی از دوستان تشریف حضور ارزانی فرمود چون بنده را بدان شغل مشغول دید پرسید که غرض ازین مطالعه چیست صورت حال بخدمتش گفتم فرمود که اگر دیوان شیخ را فهرستی بودی در طلب این همه[۱۲] زحمت نبودی و سهولتی داشتی. جمعی عزیزان نیز حاضر بودند و همه برین اتفاق کردند و گفتند ترا این سعی از برای ما میباید کرد[۱۳] و فهرستی بر آن می‌باید نهاد. بنده را این معنی در خاطر نشست و بدان مشغول شدم و مجموع غزلها درین نسخه از گفتهای شیخ رحمة‌الله علیه از قصاید و طیبات و بدایع و غزلیات قدیم جمع کرد، و بر حرف اول هر غزل بر طریق تهجی بنهاد، و در شهور سنة ست و عشرین و سبعمائه هجری باتمام رسانید. بعد از هشت سال که ازین تاریخ بگذشت و چند نسخه بدین نمط بیرون شد[۱۴] روزی با جمعی عزیزان در گوشهٔ نشسته بودیم شخصی رقعهٔ نوشته بود و این یک بیت بضرب‌المثل پیوسته:[۱۵]

  من در وفای عهد چنان کند نیستم کز دامن تو دست بدارم بتیغ تیز  

یاران التماس باقی این غزل کردند دیوان را طلب داشتم و بعد از جستن بسیار نیافتم، سبب آن بود که فهرست بر حروف اول از مطلع هر غزل نهاده بود و این یک بیت از میانهٔ غزل بود. یکی از دوستان گفت که اگر این فهرست که بحرف اول غزلهاست بحرف آخر بودی آسانتر بآن دانستنی رسیدن[۱۶] اگر سعی کنی و بر حروف آخر هم بر طریق تهجی[۱۷] فهرستی بنهی ترا یادگاری باشد و یاران را منتی تمام. بر ایجاب ملتمس ایشان[۱۸] مدتی سعی نموده و بر حرف آخر هم از هر غزل بطریق حروف تهجی فهرستی نهادم و در آخر رجب سنة اربع و ثلثین و سبعمائه باتمام رسید تا خواننده را ازان حظی وافر باشد و این بنده را بدعای خیر مدد فرمایند. باشد که از روح مبارک شیخ قدس سره همگنان را فیضی رسد.

پس بدان ای عزیز من وفقک الله تعالی مراضیه که آورندهٔ دیوان شیخ رحمة‌الله علیه در اصل وضع بنیاد بر بیست و دو کتاب کرده بود شانزده کتاب و شش رساله و بعضی بهفت رساله بنوشتند چنانچه بیست و سه میشد. سبب آنکه مجلس هزل هم در اول داخل رسالهٔ شش گانه نوشته بودند. بنده این رساله را از اول بآخر کتاب نقل کردم و داخل مطایبات کردم که در اول کتاب خوش‌آیند نمی‌نمود تا بیست و دو شد. و باقی را هیچ تصرف نکرد و هم بدان ترتیب گذاشت. و مستظهرم بکرم عمیم و لطف جسیم ارباب کرم که اگر پسندیدهٔ نظر مبارکشان آید این کمینه را بدعائی یاد فرمایند. و اگر قصوری بیابند قلم عفو بر جریدهٔ خطای این مسکین کشند. اللهم اختم بالسعادة آجالنا وحقق بالزیادة آمالنا و اغفرلنا ولآبائنا و لجمیع المؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات برحمتک یا ارحم‌الراحمین و صلی الله علی خیر خلقه محمد و الله اجمعین.

فهرست رسالات مشتمل بر شش رساله

رسالهٔ اول در تقریر دیباچه.

رسالهٔ دوم در تقریر مجالس پنجگانه.

رسالهٔ سوم در سؤال صاحبدیوان.

رسالهٔ چهارم در عقل و عشق.

رسالهٔ پنجم در تقریرات ثلثه (اول سلطان آباقا، دوم سلطان انکیانو، سوم ملک شمس الدین تازیکوی).

رسالهٔ ششم در نصیحت ملوک.

در تقریر دیباچه[۱۹]

سپاس بی‌عد و غایت و ستایش بی حدّ و نهایت آفریدگاری را جلّ جلاله و عمّ نواله که از کمال موجودات[۲۰] در دریای وجود شخص انسانی سفینهٔ پر دفینه پرداخت، و هرچه در اوصاف و اصناف و صور[۲۱] عالم مختلف دنیوی و اخروی تعبیه داشت زبده و خلاصهٔ همه[۲۲] درین سفینه خزینه ساخت، و درین دریا از خصوصیت و لقد کرمنا بنی آدم. سیر ترقی جز این سفینه را کرامت نفرمود، و بساحل دریا جز این[۲۳] راه ننمود. و درود بی‌پایان و تحیت فراوان از جهان آفرین با فراوان[۲۴] ستایش و آفرین بر پیشوای انبیا و مقتدای اصفیا محمد مصطفی باد که سفاین اشخاص انسانی را ملّاحست و دریای بی منتهای حضرت سبحانی[۲۵] را سباح. صلوات الله علیه و علی آله الطیبین و خلفائه الراشدین و اصحابه التابعین اجمعین الی یوم الدین[۲۶]

بدانکه چون سفاین و مراکب دریای عالم صورت را از سفینهٔ مختصر که آنرا زورق خوانند چاره نیست که ردیف و حریف او باشد تا بدان حوائج او منقضی گردد. و اگر سفینهٔ بزرگ از هبوب ریاج مختلفه در معرض آسیبی افتد یا از آن گرانباری بطرفی جنبد[۲۷] بدان سفینه خُرد رعایت[۲۸] مصلحتی نمایند و تخفیف را ازان کاهند و درین افزایند. پس سفینهٔ شخص انسانی که گرانبار کرامت ربانیست و سیر او در دریای معانی، بسفینهٔ مختصر که زورق سازند و غرر دُرر بحور درو پردازند؛ حاجتمندتر و اولیتر که قرین و همنشین او باشد خصوصاً آنها که سفاین خزاین[۲۹] ملک و ملکوت، و حمّال احمال و انقال عالم جبروتند: گرانباران اثقال انا سنلقی علیک قولا ثقیلاً که حمل ثقیل امانت محبت که بر دریای موجودات و مکوّنات بعرض انا عرضنا الامانة علی السمواتِ والأرض والجبال عرضه کردند و هیچ موجود برای تحمل اعباء آن نداشت و همه ترسان و لرزان فَاَبین ان یحملها شدند، سفینهٔ سینهٔ ایشان که دل شخص انسانی بود حامل آن آمد که و حَملها الانسان، و بحقیقت این مساکین در تحمل اعباء این که عبور ایشان بر دریای عزّت هویت و عظمت الوهیت اوست بسفینه مستحق ترند که و اَما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر. در ضمن این اشارت هزاران بشارتست این گدایان با فخر و سلطنت که اهل فقر و مسکنت اند یعنی آن سالکان طرق طریقت که غواص[۳۰] بحر حقیقت اند. اگر چه بدایت حال ایشان اینست که اول بقدم شریعت از بحر طبیعت سیر کنند تا بشطر شط طریقت رسند و از آنجا بادبان طلب تابعیت بر صوب صواب ان لله فی ایام دهرکم نفخات الا فَتعرضوالها راست کنند و روی بدریای حقیقت اندر آرند، اما چون بسرحد دریا رسند کشتی همت را بدست نهمت لشکر تعلقات کونین بتصرف تکلف و تَبتل الیه تبتیلا منقطع گردانند و روی بلجهٔ بحر محیط حقیقت اَلا اِنه بکل شیئی محیط آرند. و چون بُعد بعید و مسافت بر آفت آن دریای بی‌پایان بخودی خود قطع نتوان کرد و بی سفینهٔ پردفینه بآخر بحر زاخر نشاید رسید که اَلطلبُ رَدّ والسبیل سد. تا اینها که سلطان وشان سدهٔ سیادتند در ادراک این سعادت یکی دست موافقت در فتراک مرافقت مسکین جالس مسکینا میزند، و یکی گوهر شب افروز آدمُ و من دونَهُ تَحتَ لِوائی. در عقد عِقد شبه شبرنگ الهم اَحینی مسکیناً و امتنی مسکیناً و اَحشرنی فی زُمرة المساکین نظم میدهد.

این چه سرّست که سلاطین خود را طفیل مساکین میسازند با آنکه این مساکین بدان سلاطین می‌نازند، آری چون ندای اماالسفینةُ فکانَت لمساکین یَعملونَ فی‌البحر در دادند این سلاطین خود را طفیل این مساکین ساختند تا غبار و صَمتِ و کان وَرائهم ملک یأخُذُ کل سَفینةٍ غصباً بر دامن عصمت ایشان ننشیند و چون حوالتگاه اَنا عِندالمنکسرة قُلوبُهم مراحلی پیدا کردند پاکان گرد معیوبان فَاَرَدتُ ان اَعیبها کردند و گویند اُذکرونی فی صالح دُعائکم و این مساکین خود را بهزار حیله درین بحر بیکرانه بر سفینهٔ مَثلُ اهل بیتی کمثل سفینة نوح می‌بندند.

این چه نقشهای بوقلمونست که از پردهٔ غیب می‌نمایند؟ و این چه طلسمات گوناگونست که می‌بندند و می‌گشایند؟ گاه سلیمان را بموری پند میدهند، و گاه محمد را بحمایت عنکبوتی می‌برند، گاه نوح را پناهگاه سفینه میسازند[۳۱]، اگر نوح را در عمری بیکی طوفان مبتلا کردند و بسفینه پناه برد عشاق مسکین که همه عمر سروکار ایشان با بحر محبت است و هر نفسی بر سر ایشان هزار طوفان محنت، چه عجب اگر تمسک بسفینه سازند تا خود را بساحلی[۳۲] اندازند تا ازین میانه بر کرانه و ازین بحر بلبی یا بکناری[۳۳] رسند.

  دل عشق ترا واقعهٔ نوح شمرد زانروی سفینهٔ فراهم آورد  
  یعنی که ازین بحر که عمقش عشقست[۳۴] جان جز بسفینهٔ برون نتوان برد  

بلابُد دست آویز این مساکین که یعملون فی‌البحر، حرفت و صنعت ایشانست جز بسفینه نباشد تا در وقت تلاطم امواج هموم و تراکم افواج غموم پایمردی کند و ایشان را از نکبات نکباء صبا و دیورِ خوف و رجا، و هبوب شمال و جنوب قبض و بسط، و عواصف عواطف انس و هیبت نجات دهد؛ و از خلاب وحشت و غرقاب حیرت برهاند.

پس هرکس ازین طایفه برای تقبیح قبائح و تفریح فوادح[۳۵] و دفع بلیت و جلب جمعیت مجموعهٔ میسازند و بحار علوم از منثور و منظوم در وی می‌پردازند و انواع فوائد و فرائد در آن دفینه میکنند و نامش سفینه می‌نهند اما در ضمن این سفینه بحرهای مختلفه است که عمان و قلزم در جنب آن غدیر روانست.

  نرو که نجات از سفینه[۳۶] سبب است در بحر غمش دلم سفینه طلبست  
  در بحر سفینه باشد این نیست عجب در ضمن سفینه بحر باشد عجبست  
  اگر تجارت بحر و سفینه میخواهی سفینهٔ که درو بحرها بود اینست  
  سفینه‌ایست که گر صدهزار ازان خواهی کنار بحر هزارش روان بیک چینست  

هرچند که از روی صورت سفینه را صفت آنست که بمجالست و مؤانست او گاه از غرقاب قبض بساحل بسط میتوان رسید، و گاه از مهلکهٔ بسط بمشرعهٔ[۳۷] قبض میتوان خرامید اما از راه معنی بحقیقت بحریست که از زواهر دلالت معانی، و جواهر معادن انسانی متموجست و بگوهر و لآلی علوم ربانی متزین. چون از روی حقیقت بدیدهٔ بصیرت نظر کنی در شهرستان قالب طالب روح نوح صفت افتاده است هرچند امت صفات[۳۸] حیوانی و بهیمی و سبعی و شیطانی را بعبودیت حضرت ربوبیت دعوت میکند بروز و شب و نهان و آشکارا که انی دَعَوتُ قومی لیلا و نهاراً ثُم انی اَعلنت لهم و اَسَررت لَهم اسرارا. نشنوند و تمرد نمایند و هیچگونه بطاعت و بندگی در نمی‌آیند. روح نوح از فراست ملکی روحانی چون از امت صفات جسمانی جز از خصوصیت اَتَجعلُ فیها من یُفسد فیها و یسفک الدماء ملاحظه نمیکند[۳۹]، در مقام راز دست نیاز بدعا برمیدارد تا حقتعالی بطوفان بلا یکی را زنده[۴۰] نگذارد، و در میخواهد که رَب لاتَذَر علی‌الارض من الکافرین دیاراً چه بنظر فراست روحانی می‌بیند که از کفار صفات جسمانی جز متولدات نفسانی و شهوانی نخیزد که هریک هزاران فتنه و آشوب انگیزد که انک ان تَذرهم یضلوا عبادک ولا یلدوا الا فاجراً کفاراً تا حقتعالی در اجابت دعای نوح روح از تنورهٔ[۴۱] دل فوارهٔ وفارالتنور میگشاید و سیلاب عشق داعیهٔ طلب را[۴۲] که طوفان بلای عالم نفسانی و حیوانیست و خانه برانداز صفات جسمانی و مغرق متولدات شهوانی روانه میکند، و از ابر عنایت باران عاطفت می‌باراند، و در معرض غرقاب طوفانی و سیلاب[۴۳] بلا و ابتلای ربانی الهامات الطاف یزدانی بنوح روح میرسد که و اصنع الفلک باعیننا ای نوح روح سفینهٔ سکینه ساخته کن و خانهٔ دل از تعلقات کونین پرداخته گردان و کنعان نفس اماره را گرچه از ازدواج روح و جسد متولد است که ان ابنی من اهلی اما چون[۴۴] موصوفست بوصف انه عمل غیر صالح و داغ حرمان انه لیس من اهلک بر جبین جان دارد، هر چند تو از رحمت پدرانه و کرم کریمانه با او میگوئی یا بُنی اِرکب معنا، او از جهل غافلانه و تمرد جاهلانه گوید، سآوی الی جبلِ یعصمنی مِنَ الماء و از غایت ظلومی و جهولی ازین بی‌خبر که لاعاصِمَ الیوم مِنَ امر الله. ای نوح روح دست ازین شفقت که نتیجهٔ صفات حیوانیست بدار ولا تکونن من الجاهلین. چه بصوابدید اشارت موتوا قبلَ اَن تَموتوا صلاح وقت در آنست که پیوند از فرزند دلبند منقطع کنی وآیهٔ فکان مِنَ المغرقین برخوانی[۴۵].

عجب حالتی است که اسرار الطاف حق که در صور اصناف خلق تعبیه دارد با هر جان که آلودهٔ شهوات و مستغرق بحر غفلات[۴۶] باشد کجا آشنائی دهد؟ یا آثار انوار فیض الهی در هر مشکوة سینه و مصباح دلی که زدودهٔ هوا و ریا و بی زیت[۴۷] تحقیق و صفاست کی روشنائی پیدا شود؟ یک سر از اسرار حق بازدان و یکحرف از اشارات ایزدی بخوان.

فی‌الجمله چون جگر سوختگان آتش محبت و متحملان بار امانت را آتش اشتیاق بالا گیرد و دود فراق بر هودج دماغ کِله بندد، انشراح صدور و ارتیاح ارواح را مسوداتی که مبیض[۴۸] چهرهٔ معانی بود تعلیق زند تا در مکاید[۴۹] روائد اشواق و مقاسات شدائد فراق ازان تعلیقات مایه و سرمایهٔ تفریح و ترویح سازند. و اَین المدامة من ربقة. اجمام مفکره و ترفیه خاطر را فهرست خزاین علوم بر عذار کاغذ تحریر و جلوهٔ تحسین مدخّر گردانند و از نوابت کلک صدهزار چنبر از عنبرتر بر دیبای ششتر ریزند تا چون آینهٔ طباع از صدم ملالت و ضیق حالت مملو شود انجلاء انکساف را لطائف کلمات و ظرائف حالات گذشتگان که از صدور کتب و بطون دفاتر و انفاس یاکان در سفینه مدخّر باشند برخوانند آینهٔ طباع از زنگ ملالت بصفای آن مقالات مجلوّ گردد.

القصه سفینه‌ها سازند که آن خازن عجائب اسرار و حافظ غرائب اخبار، و جامع علوم علما و مجموعهٔ حکمت حکما، و شاهنامه عشاق و کارنامهٔ مشتاق، و محرک سلسلهٔ طلب و بخور لخلخهٔ طرب[۵۰] و رفیق شفیق و انیس جلیس بود.

  ایستاده سفینهٔ بر خشک بحرهای روان در آن بسیار  
  هم از اوراق کاغذش الواح همش از نوک کلکها مسمار  
  کشتئی لنگرش ز عقدهٔ عهد بادبانش ز همت احرار  
  از لطائف سکینهٔ ارواح وز غرائب جهینهٔ اخبار  
  کشتئی مملو از عجائب بحر بحرهائی بطبع گوهربار  
  از لطافت بمانده بر سر آب آبش از بحر سینهٔ ابرار  

سفینهٔ مشحون از غرائب فنون و عجائب بوقلمون، درو صدهزار ابکار افکار که امهات بلاغت و آباء براعت‌اند متوطن، در خفایای زوایای مهوشان فواید و تنگ چشمان فرائد طوطیان طوبی ارواح و بلبلان قفس اشباح از خرمن حال بمنقار قال آورند متمکن، و لآلئی که مشاطهٔ فصحا و بلغا بحلی و حلل فصاحت و بلاغت از عرایس و عوانی اسماع و اطباع اکابر و اکارم و افاضل و فواضل بیارایند. از لطائف انشاء و انشاد شراب صبوحی و صبوح بهاری، از طراوت الفاظ و معانی چون یاقوت رمانی و جواهر عمانی، هم مشام ارواح از روایح آن معطر و هم مسامع قلوب بترقب نفحات آن معتبر، مضامین ضمایر در او مضمر و سواتر سرایر در او مستتر، منظوماتش چون جمال معشوقان دلربا، و منثوراتش چون حال عاشقان انگشت نما، در او غث و ثمین با هم در کمین، و جدّ و هزل با هم همنشین، عرب و عجم باهم آمیخته ترک و هندو در هم آویخته[۵۱]، حبشی و قرشی از یک خانه شده و همه باهم چو انار یکدانه گشته، قلم بر صفحات او رقاصی کرده و ملاح فکر در بحور آن غواصی نموده، گاه فهم در او سباح، و گاه وهم در او ملّاح، چهرهٔ امید از عکس آن گلشن و دیدهٔ آرزو از ضیاء آن روشن، در سفر قرین و در حضر همنشین و خیر جلیس فی‌الزمان کتاب. اگر همچنین عنان بیان با دهان قلم سپرده آید گرد حصول این فصول و دقایق این حقایق بر نیاید و اگر چه از تیز تازی چون قلم بسر درآیدلم یبق فی الارض قرطاس و لاقلمولامداد و لاشیئی من الورقپس همان بهتر که خیر الکلام ما قلّ و دلّ و لم یمل برخوانیم و آتش آرزوی این مقالات بآب تأمل فرو[۵۲] نشانیم. که اگر دریاهای عالم مداد گردد و درختان قلم شود و زمین قرطاس و نویسنده شوند جملةالناس از اول دنیا تا آخر عقبی شرح صفات آن نتوانند نوشتتمت الرساله فی تقریر دیباچه


  1. تار بلکه در هر شبان روزی.
  2. بفحوای ولقد کرمنا بنی آدم از سایر حیوانات ممیز گردانید.
  3. ابی‌بکر المشتهر به بیستون.
  4. در حلقهٔ
  5. ترانهٔ میسرود.
  6. داده بود.
  7. تحریق.
  8. از غزلهای شیخ‌المشایخ.
  9. از حضار.
  10. گدا.
  11. علیه‌الرحمة بالتمام.
  12. در هنگام طلب این.
  13. بُرد (و جملهٔ بعد در نسخ چایی نیست).
  14. بدین طریق نوشته و منتشر گشت.
  15. بیت بمناسبت درج کرده.
  16. بآن رسیدی.
  17. و بحروف تهجی بر حرف آخر.
  18. ایجاب ملمتمس خدمتشان را.
  19. این دریاچه بی‌هیچ تردید از شیخ سعدی نیست و چون در نسخه‌های قدیم و معتبر که ما در دست داریم نیست ناگزیر از روی نسخ چاپی و نسخه‌هائی که در حدود قرن دهم کتابت شده تصحیح کردیم.
  20. عنایت.
  21. وجود.
  22. داشت همه را.
  23. دریای خزاین.
  24. باجهان جهان.
  25. ربانی.
  26. جملهٔ عربی در نسخه‌های چاپی دیده نشد.
  27. چسبد
  28. خزند و رعایت.
  29. سفاین و خزاین.
  30. که غواصان حوض، که غواصان
  31. در نسخ چاپی افزوده شده: و گاه یونس را در کام ماهی می‌اندازند.
  32. بساحل.
  33. عمیق بر کناری.
  34. بحر عمیق عشقت.
  35. در یک نسخهٔ خطی تنقیح فرائح و تفریح فوارح.
  36. نجات را سفینه.
  37. بمزرعهٔ.
  38. صفت.
  39. جز خصومت ... تفرس نمیکند.
  40. باقی.
  41. نوح از تنور.
  42. سیلاب عشق و داعیهٔ طلب را.
  43. طوفانی توقیع سیلاب.
  44. متولد است مگر ان ابنی من اهلی که چون.
  45. بر او خوانی.
  46. علائق.
  47. نسخهٔ چاپ هند، بی روغن.
  48. تیبیض.
  49. مکایدات.
  50. و مزین حجلهٔ طرب.
  51. و ریخته.
  52. تأمل در مابقی فرو.