روزی ایران را باز چنین دشواریها پیش امد سرمشقی و راهنمیی برای از نو پروردن چون بابک کسی در میان باشد.
بابک خرمی
مردان بزرگ چه حاجت دارند که ما از پدر و مادر و خاندانشان با خبر باشیم؟ یگانه چیزی که ما از ایشان میخواهیم اینست که از کارشان مردم را بیاگاهانیم. بهمین جهة اگر از اصل و نسب بابک خرمدین آگاهی درستی بما نرسیدهاست چیزی از مقام بلند وی نمیکاهد.
طبری میگوید که بابک از تیرهٔ مزدک بود که بروزگار نوشینروان بیرون آمده بود. ابنالندیم در کتاب الفهرست گوید: واقد بن عمر تمیمی که اخبار بابک را گرد آوردهاست گفتهاست که پدرش مردی از مردم مداین و روغن فروش بود، بمرزهای آذربایجان رفت و در دیهی که بلالآباد نام داشت از روستای میمد جای گرفت و روغن در آوندی بر پشت میگرفت و در دیههای روستای میمد میگشت، زنی اعور را دلباخته شد و این زن مادر بابک بود، با این زن چندی بحرامی گرد میآمد، هنگامی با این زن از دیه بیرون رفته بود و ایشان تنها بودند و بادهای داشتند که میخوردند، گروهی از زنان دیه بیرون آمدند و خواستند آب از سرچشمهای بردارند و بآهنگ نبطی زمزمه میکردند و بسرچشمه نزدیک شدند و چون ایشان را باهم دیدند بر ایشان تاختند، عبدالله (پدر بابک) گریخت و موی مادر بابک را کشیدند و بدیهش بردند و رسوا کردند. واقد گوید که این روغنفروش نزد پدر این زن رفت و پدر آن دختر را بزنی بوی داد و بابک ازو زاد. در یکی از سفرها که بکوه سبلان رفته بود کسی از پشت برو حمله برد و وی را زخم زد و او نیز برو زخمی زد اما کشته شد و آن کس که وی را زخم زده بود نیز پس از چندی مرد و پس از مرک وی پدر بابک کودکان مردم را شیر میداد و مزد میستاند تا اینکه بابک ده ساله شد. گویند روزی مادر بابک بیرون رفت و در پی پسر میگشت و بابک در آن زمان گاوهای مردم را میچراند. مادرش وی را زیر درختی یافت که خفته و برهنه بود و از زیر هر مویی در سینه و سرش خون بیرون ریخته بود و خون بابک بیدار شد و برجست دیگر خونی نداد، دانست که بزودی کار پسرش بالا میگیرد.