برگه:MaskhKafkaHedayat.pdf/۳۶

این برگ هم‌سنجی شده‌است.
مسخ

گفت: «برو زود دکتر را بیاور، گره گوارمان ناخوش است! زود زود یک دکتر بیاور! صدایش را شنیدی!» معاون گفت: «این صدای جانور بود.» و بعد از داد و فریاد زنها، بنظر میآمد که آهسته حرف میزنند. پدرش رو به دالان صدا زد تا صدایش در آشپزخانه شنیده بشود: «آنا! آنا! برو کلید ساز را بیاور،» و فوراً دو دختر بچه (معلوم نبود چطور گرت باین زودی لباسش را پوشید) در دالان با صدای خش و فش لباسشان دویدند و با هم در را باز کردند. صدای بستن در شنیده نشد بی شک مثل خانه‌هائی که پیش آمد ناگواری در آنها رخ میدهد در را باز گذاشتند.

با وجود این گره گوار آرامتر شده بود. حتماً حرفهای او را نفهمیده بودند هر چند بنظر خودش کاملاً آشکار بود و چون عادت کرده بود، کلمات آخری از دفعهٔ اول هم آشکارتر بنظرش میآمد. اما اقلاً داشتند ملتفت میشدند که وضع او طبیعی نیست و میخواستند کمکش کنند. اطمینان و خونسردی که در اولین

۳۶