تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، جلد اول/دو کودتا

تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، جلد اول از محمدتقی بهار
دو کودتا

۲۰ – دو کودتا

در سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷ میلادی) انقلاب روسیه برپا و حکومت تزاری از میان رفت. درین هنگام فرماندهی لشکر قزاق ایران با سرلشکر بارن مایدل روسی بود، از طرف حکومت موقتی روسیه که بریاست کرنسکی تشکیل شده بود سرهنگی بنام کلرژه بفرماندهی لشکر قزاق معلوم و بایران آمد و معاونت لشکر با سرهنگ ستاروسلیسکی بود.

ملت روسیه که از جنگ خسته شده بود از تصمیم حکومت موقتی کرنسکی دایر بر ادامهٔ جنگ ناراضی و معلوم بود که حکومت کرنسکی جای خود را بدولت افراطی‌تری خواهد داد تا اینکه با آلمانها پیمان صلح انفرادی ببندند. حزب بلشویک برای اینکار تبلیغات بسیاری میکرد و انتظار میرفت دیر یا زود لنین پیشوای حزب بلشویک در این کار کامیاب شود، انگلیسها که میخواستند جنگ را تا شکست آلمان دنبال کنند از بیم اینکه مبادا لشکر قزاق ایران بفرماندهی افسران روسی دستخوش افکار انقلابی روسیه شده و دامنهٔ انقلاب بایران (که از اوضاع متفقین ناراضی بود) کشیده بشود صلاح دیدند هر طور شده سرهنگ کلرژه فرمانده لشکر قزاقرا که هواخواه حکومت روسیه بود از کار برکنار دارند[۱]. برای انجام این منظور با سرهنگ ستاروسلسکی معاون فرماندهی لشکر قزاق که در گراندهتل سابق منزل داشت مذاکره کردند و او صلاح کار را چنان دید که با کمک یکی از افسران دیگر روس این منظور را انجام دهد و خود او بجای سرهنگ کلرژه فرمانده لشکر قزاق ایران شود، افسری که برای کمک در نظر گرفته شد از دوستان صمیمی سرهنگ ستاروسلسکی و فرمانده آتریاد همدان لشکر قزاق سرهنگ فیلارتف بود.

در اینموقع سربازخانهٔ آتریاد همدان بیرون دروازهٔ قزوین و «سرهنگ رضا خان» فرمانده گردان پیادهٔ آتریاد بود، سرهنگ فیلارتف بمناسبت گفتگویی که با سرهنگ ستاروسلسکی کرده بود، سرهنگ رضاخان را بدفتر خود خوانده او را متقاعد کرد که در اجرای نقشه با او همکاری کند و صریحاً باو گفته بود که من فرمانده تو هستم و مسئولیت هر پیشآمدی بعهدهٔ من خواهد بود.

روزی نزدیک ساعت هشت صبح سرهنگ فیلارتف بعمارت قزاقخانه رفته بود، اتفاقاً قرار بود آنروز ساعت ۹ در قصر قاجار مانوری باشد. سرهنگ کلرژه هنوز در رختخواب بود، استوار ذبیح‌الله پیشخدمت او خبر میدهد که سرهنگ فیلارتف میخواهد شما را ببیند، او پاسخ میدهد «بگو بقصر قاجار برود و من هم برای ساعت ۹ میآیم». سرهنگ فیلارتف میگوید باو بگو این مانور دیگریست! و یادداشتی نوشته بذبیح‌اللّه میدهد و در آن نوشته بود که پاسداران از آتریاد همدان هستند و شما هم باید بروید. سرهنگ کلرژه از جا برخاسته، مذاکرات آنها بطول میانجامد. تا نزدیک ساعت یازده گردان پیادهٔ آتریاد همدان که گاهی برای مشق و عملیات بمیدان مشق سابق میآمد بر حسب معمول بمیدان مشق آمده بیدرنگ پهلوی هر یک قزاق نگهبان آتریاد تهران در قزاقخانه یک نگهبان گذاشت و همچنین روبروی پاسدارخانهٔ عمده عده‌ای گمارد و روی پشت‌بامها هم عده‌ای فرستادند و دستور دادند که اگر کسی خواست دست در آورد او را بزنند.

قزاقهای آتریاد تهران که از این پیش‌آمد چیزی نمی‌فهمیدند مبهوت مانده بودند. سرهنگ رضاخان بدستور سرهنگ فیلارتف بعمارت فرمانده لشکر قزاق (محل ستاد ارتش کنونی) رفت (سرهنگ فیلارتف بمن میگفت چند بار بسرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمیتواند بیرون برود در اطاقرا باز کن و داخل شو و او تردید داشت و میترسید و در فکرم کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت چگونه تغییر اخلاق داده و اینک پادشاهی میکند!).

۱۹ - رضاخان (×) و صاحبمنصبان روسی


سرهنگ فیلارتف در را باز کرده بدرون دفتر سرهنگ کلرژه رفته با صدای بلند سرهنگ رضاخان را بدرون خوانده و او هم ناچار باطاق رفته است.

سرهنگ فیلارتف بسرهنگ کلرژه گفت افسران ایرانی از فرماندهی شما ناراضی هستند و میگویند دولت ایران با دولت تزاری روس پیمانی داشته و اینک که دولت تزاری از میان رفته و دولت ایران نیز با حکومت موقتی و انقلابی روسیه کاری ندارد دلیلی ندارد که شما یعنی نمایندهٔ حکومت موقتی و انقلابی روسیه فرماندهی لشکر قزاق ایرانرا داشته باشید، در همین موقع فیلارتف موضوع را بسفارت انگلیس اطلاع داده بود و از آنجا هم نمایندگانی بقزاقخانه آمده بودند. سرهنگ فیلارتف به کلرژه گفته بود من برای حفظ حیثیت افسران روسی در لشکر قزاق بشما پیشنهاد میکنم بمرخصی رفته سرهنگ ستاروسلسکی معاون خود را بفرماندهی لشکر قزاق بگمارید.

سرهنگ کلرژه پاسخ داده بود اینکار بشما مربوط نیست و دولت ایران وروس باید آنرا تصویب کنند.

سرهنگ فیلارتف گفته بود آتریاد همدان همهٔ قزاقخانه را گرفته و من بشما دستور میدهم برای نجات خود اینکار را انجام دهید، پس از انجام کار دولت ایرانهم تصویب خواهد کرد و انگلیسها درین کار همراهی میکنند و سرهنگ رضاخان مأمور است شما را بانجام اینکار وادار نماید.

سرهنگ کلرژه ناچار استعفای خود را نوشت و سرهنگ ستاروسلسکی را بجای خود معین کرد، درین موقع با تلفون بسرهنگ ستاروسلسکی خبر دادند که کار تمام شده و او بعمارت فرماندهی که ستاد لشکر هم در همانجا بود آمد و کار را بدست گرفت و افسران دیگر روسی نیز که از علت اینکار آگاه شده بودند همه تمکین کردند و دولت ایران نیز سرهنگ ستاروسلسکی را بفرماندهی لشکر قزاق ایران پذیرفت و بدین ترتیب اولین کودتای نخستین پادشاه دودمان پهلوی انجام گرفت[۲].

سرهنگ ستاروسلسکی بترتیبی که گفته شد بفرماندهی لشکر قزاق رسید.

در روسیه حکومت موقتی کرنسکی جای خود را بحکومت انقلابی بلشویک سپرد و ملت روسیه بدو دستهٔ بلشویک یا روس‌های سرخ و منشویک یا روسهای سفید تقسیم شد.

در سال ۱۲۹۷ (۱۹۱۸ میلادی) جنگ بزرگ جهانگیر با پیروزی متفقین بپایان رسید و انگلیسها و فرانسویها بر علیه بلشویزم بروسهای سفید و لهستانیها که برای باز گرفتن استقلال خود میجنگیدند کمک کردند.

ژنرال دنیکین از سمت اوکرانی و ژنرال یودنیچ از سوی پتروگراد و دریاسالار کولچاک ازسوی سیبری برای خاموش کردن انقلاب با بلشویکها بجنگ افتادند و هر سه تا ۱۲۹۹ شکست خوردند.

نیروهای متفقین (انگلیس، فرانسه و ایتالی) نیز که از بندر آرخانگلسک بخاک روسیه آمده بود برگشت، متفقین برای آنکه باز هم در شکست بلشویزم و جلوگیری

از سرایت آن باروپای باختری اقدامی کرده باشند بباقیماندهٔ نیروی ژنرال دنیکین که زیر فرمان ژنرال ورانگل گرد آمده بود کمک کرد، بدین ترتیب بولشویکها در ۱۲۹۹ تنها با لهستانیها و اهالی کشورهای بالتیک و عدهٔ ژنرال ورانگل جنگ داشتند.

من در ۱۲۹۸ افسر شدم و با سمت فرماندهی دستهٔ سوار همراه یک اسواران بمأموریت گرگان رفتم، آتریاد خراسان هم که تازه از لرستان برگشته بود مأمور گرگان شد.

جنگلیها که از حکومت مرکزی و کابینهٔ آقای حسن وثوق (وثوق‌الدوله) ناراضی بودند در شمال، حکومت جداگانه‌ای تشکیل دادند و عده‌ای هم برای اشغال بندرهای شمالی (بندرهای کرانهٔ دریای خزر) فرستادند، عده‌ای که ببندر گز آمد و آنجا را گرفت زیر فرمان شخصی بنام صفر لتکاچی بود، درینزمان عدهٔ منشویکها در ترکستان روس از بلشویکها شکست خورده و افسران آنها فراری بگرگان آمده از آنجا بشاهرود رفته بودند.

صفر لتکاچی عمارت گمرک بندر گز را کمیتهٔ خود کرده بود.

عده‌ای از آتریاد خراسان بسوی بندر گز حرکت کرد. آتریاد مازندران که ساخلو بندر گز بود همینکه خبر شده بود عدهٔ جنگلیها از راه دریا برای گرفتن بندر گز میآید بندر را بی‌زدوخورد تخلیه و از راه کوهها یکسره بدامغان رفته بود.

آتریاد خراسان با استفاده از جنگل بیسروصدا به بندر گز نزدیک شده ناگهانی بدانجا وارد و پس از اندک زد و خوردی آنجا را اشغال و صفر لتکاچی و همراهانش کشته شدند.

آتریاد مازندران پس از گرفتن این خبر دوباره ببندر گز برگشت.

در این هنگام بلشویکها بقفقاز وارد و عدهٔ انگلیسها که بفرماندهی ژنرال دنسترویل ببادکوبه رفته بود ببندر پهلوی برگشته و بلشویکها بادکوبه را گرفتند.

جنگلیها برای بیرون کردن انگلیسها از بلشویکها کمک خواستند و از بادکوبه عده‌ای بسوی ایران آمد، در همین موقع مازندران نیز از طرف جنگلیها اشغال و انگلیسها هم گیلان را تخلیه کرده بقزوین پس نشستند.

کابینهٔ آقای حسن وثوق بر اثر این پیشآمد مستعفی و مرحوم حسن پیرنیا (مشیرالدوله) کابینهٔ تازه را تشکیل داد.

انگلیسها ازعدم تمکین سرهنگ ستاروسلسکی که از طرف اعلیحضرت پادشاه وقت مرحوم سلطان احمدشاه قاجار بدرجهٔ سرداری رسیده بود ناراضی بودند زیرا او حاضر نشده بود لشکر قزاقرا تحت نظر آنها قرار دهد در صورتیکه بموجب پیمان ۱۹۱۹ ایران و انگلیس که بعد هم عملی نشد باید ارتش ایران تحت نظر انگلیسها قرار میگرفت.

کابینهٔ مرحوم حسن پیرنیا بلشکر قزاق دستور داد نخست مازندران و سپس گیلانرا از عناصر نامطلوب پاک کنند.

لشکر قزاق مرکب از آتریادهای تهران و مازندران و همدان و گردان عراق بمازندران حرکت کرد و پس از چند روز زدوخورد جنگلیها را از مازندران بیرون و از راه تهران بسوی گیلان روانه شد، دولت اعلام کرد که عده‌ای متجاسر بخاک گیلان آمده‌اند و دولت آنها را سرکوبی خواهد کرد، متجاسرین به آقابابا نزدیک قزوین آمده بودند که لشکر قزاق رسید و نخستین زدوخورد در آقابابا رخ داد، متجاسرین شکست سختی خورده عقب‌نشینی کردند، دنبال کردن آنها ادامه یافت و هنگ سوار بتعاقب آنها تا رشت رفت و پس از گرفتن رشت تا حسن‌رود تاخت و غنیمت جنگی بسیاری بچنگ لشکر قزاق افتاد.

بررسی این جنگ از موضوع یادداشتهای من بیرون است و همین اندازه یاداوری میشود که درینموقع سرتیپ رضاخان فرماندهی پیادهٔ آتریاد تهرانرا داشت.

کابینهٔ مرحوم حسن پیرنیا مستعفی و مرحوم فتح‌الله اکبر (سپهدار اعظم رشتی) کابینه را تشکیل داد و چون روسهای قزاقخانه نمیخواستند این جنگ ادامه پیدا کند نسبت بآنها بدبین شدند.

سردار ستاروسلسکی شخصاً بتهران رفت و دستور عقب‌نشینی داد و لشکر قزاق از راههای مختلف عقب‌نشینی کرد، در آنموقع من به آتریاد گیلان مأمور بودم و آتریاد گیلان از راه سیاهکل و دیلمان بسوی قزوین عقب‌نشینی نمود، هنگ سوار قزاق نیز از راه لاهیجان عقب‌نشینی کرد.

فرمانده آتریاد گیلان در ده کبکستان مرا مأمور کرد بقزوین رفته برای آتریاد گیلان پول، و نعل و میخ برای اسبان بفرستم. برسیدن قزوین شنیدم هنگ گارد سوار قزاق در نجف‌آباد بوده و یک اسواران هندی رفته و آنها را بقزوین آورده است، دو روز در قزوین ماندم دیدم هیچکس تکلیف خود را نمیداند.

انگلیسها همهٔ دروازه‌های شهر را گرفته بودند و هیچیک از قزاقان نمیتوانستند بی‌اجازه بسوی تهران بروند، من بر آن شدم هر طور شده بتهران بروم، عصری بود اسب خود را سوار شده بسوی دروازهٔ رشت رفتم، سرباز هندی مأمور دروازه پرسید کجا میروید، پاسخ دادم باردوگاه آقابابا[۳] میروم، چون رفتن بسوی رشت مانعی نداشت توانستم از شهر بیرون روم، پس از بیرون رفتن از شهر براه تهران برگشته شب را در قهوه‌خانهٔ حصار ماندم، صبح زود سوار شده حرکت کردم، دیدم چند اتومبیل پشت سرهم بسوی قزوین میرود، در یکی از آنها سردار ستاروسلسکی و امیر تومان امیر موثق (سرلشکر محمد نخجوان) و در دیگری چند افسر سوئدی و در یکی سردار همایون و دو سه نفر دیگر نشسته بودند.

اندکی از حصار گذشته بودم اتوموبیلی رسید و شاهزادهٔ محمدبیک گرجی در آن بود، از من پرسید بکجا میروی گفتم بتهران میروم، گفت برو و بکوش خود را بمحمدحسین درخشانی برسانی، باو بگو بیدرنگ با دو توپی که همراه دارد بتهران برگردد و هیچ جا درنگ نکند.

من براه افتـادم، عصری به ینگی امام رسیدم، محمدطاهر خان امیرپنجه دژبان آنجا بود، گفتم بتهران میروم، گفت پروانه داری یا نه، گفتم مأموریت ویژه‌ای دارم و موضوع توپهارا باو گفتم، گفت درست است درخشانی باینجا رسید و من او را برگرداندم ـ بمن سپرده بودند، خودرا زود باو برسان، باین ترتیب بتهران رسیدم.

سردار همایون (مرحوم سرلشکر قاسم والی) فرمانده لشکر قزاق شده بود و روسها بدستور هیئت دولت وقت باید کار را تحویل میدادند و میرفتند، امیر تومان امیرموثق هم فرمانده اردوی قزوین بود، انگلیسها بمنجیل رفته بودند تا جلو متجاسرین را بگیرند.

دو ماه در تهران سرگردان بودم و هیچکس با افسران کاری نداشت، خسته شدم و در ۱۲ بهمن ماه ۱۲۹۹ با اسب بسوی قزوین روانه شدم، عصر ۱۶ بهمن بقزوین رسیدم و بامداد ۱۷ بهمن خود را بهنگ گارد سوار قزاق معرفی کردم، یکهفته در آنجا بودم، رضاخان امیرپنجه فرماندار آتریاد تهران شد و برای افسران نطق مفصلی کرد.

سید ضیاءالدین طباطبائی مدیر روزنامهٔ رعد بقزوین آمد و بامیر تومان امیر موثق ضمن صحبت پیشنهاد کرده بود که کودتا را انجام دهد و قاجاریه را براندازد ولی او زیر بار نرفته گفته بود: پدران من بخانوادهٔ قاجاریه خدمت کرده و خود من نیز سوگند یاد کرده‌ام که در نوکری بپادشاه خود خیانت نکنم و اینکار از من ساخته نیست، وقتی از او مأیوس شدند به سردار همایون رئیس دیویزیون قزاق دستور دادند آتریاد تهران را بتهران بخوانند، او نیز بی آنکه بشاه بگوید بقزوین تلگراف کرد که ساخلو تهران بپایتخت بیایند. امیر تومان امیر موثق فرمانده قوای قزوین بمنظور اجرای امر به رضاخان امیرپنجه دستور حرکت بتهران داد.

روز ۲۶ بهمن سرتیب احمد آقاخان که فرمانده هنگ گارد سوار قزاق شده بود مرا فرا خواند و دستور داد که تا فردا باید پرچمی تهیه کنم برنگ سبز و با شیر و خورشید که زیر آن نوشته شده باشد «فرمانده قوای اعزامی تهران». پرچم تهیه شد و روز ۲۸ بهمن ماه ۱۲۹۹ همهٔ آتریاد تهران از قزوین حرکت کرد و بیرون دروازهٔ تهران کنار راه صف کشید. رضاخان امیرپنجه فرمانده آتریاد آمد و عدّه را بازدید کرد و بکناری رفت، در این هنگام امیر تومان امیر موثق با کلنل اسمایس فرمانده عدهٔ انگلیس در قزوین سوار اسب آمدند، سرتیپ احمدآقاخان (سپهبد احمدی) فرمان خبردار داد و جلو رفت و گزارش داد، آنها عده را بازدید کردند و دستور حرکت داده شد.

سرتیپ احمدآقا خان مرا فرا خواند و دستور داد از سروان رضاقلی خان (سرتیپ امیرخسروی) شانزده هزار تومان پول بگیرم و پس از آنکه محاسب هنگ بتهران آمد حسابش را باو بدهم.

شب بقشلاق رسیدیم و همه گمان میکردند آتریاد تهران مأمور شده اشرار سیاه کوهیرا که در سمت سمنان خیلی شرارت میکردند سرکوبی بنماید.

بامداد ۲۹ از قشلاق بسوی ینگی امام روانه شدیم، هنگ گارد سوار قزاق در جلو حرکت میکرد، من با اجازه پیشتر رفتم و پیش از رسیدن عده‌ها به ینگی امام آمدم، خواستم بمادرم خبر دهم که تا دو روز دیگر بتهران خواهم آمد و نگران نباشد، سیم مرکز گفتگو میکرد، از اینرو بمرکز قزاقخانه گفتم: پس از آنکه سیم مرکز آزاد شد بخانهٔ من تلفن کن و بمادرم بگو که من با همهٔ آتریاد تهران امروز به ینگی امام رسیده و تا دو روز دیگر بتهران خواهیم آمد.

اندکی بعد قزاقی آمد و بمن گفت سرتیپ احمدآقاخان فرمودند تلفن را توقیف کنید و اجازه ندهید کسی با آن گفتگو کند، من از این دستور چیزی نفهمیدم و کورکورانه اجرا کردم.

غروبی سرتیپ احمدآقاخان مرا فرا خواند، در آنجا برای نخستین بار یک سروان ژاندارم نزد او دیدم و بعد فهمیدم این شخص کاظمخان[۴] نام دارد، سرتیپ از من پرسید امروز شما بتهران تلفن کردید، پاسخ دادم بلی، او نگاهی به کاظمخان کرده بمن گفت چه گفتید، من پیغام خود را که بمرکز تلفن‌خانه قزاقخانه داده بودم باو گفتم، سرتیپ پرسید چرا تلفن کردید؟ پاسخ دادم بمن نفرموده بودید که تلفن مکن و تاکنونهم اطلاعی از وضعیت ندارم تا خود با توجه بدان میفهمیدم که نباید بتهران تلفن کنم و پس از رسیدن قزاق و ابلاغ دستور توقیف تلفن فهمیدم که نباید تلفن کرده باشم ولی موقع گذشته بود.

شاه از دستوری که سردار همایون برای آتریاد تهران داده بود آگاه شده امر کرده بود قزاقان بقزوین برگردند.

بامداد ۳۰ بهمن عدّه از ینگی امام بکرج آمد، اول شب بافسران گفتند انتشار بدهید که فردا بامداد بقزوین برمیگردیم، معلوم بود از تهران بآنها تلفن شده و علت حرکت خودسرانهٔ آتریاد را بتهران پرسیده‌اند و دستور داده‌اند عده بقزوین برگردد، همینطور بقزوین هم تلگراف کرده بودند که عده را برگردانند ولی کلنل اسمایس به امیر موثق گفته بود تیری است رها شده و بر نمگردد.

بامداد یکم اسفند همهٔ عدهٔ هنگ سوار آمادهٔ حرکت شد و فرمان حرکت بسوی تهران دادند، دسته‌هائی از هنگ مأمور شد یکسره براه قم، شهریار و خراسان بروند، البته اینها نباید بشهر تهران میرفتند و بایستی آنجارا دور میزدند.

پیش از ظهر بشاه‌آباد رسیدیم، اسواران تبریز بقهوه‌خانهٔ قلعهٔ سلیمانخان رفت و هنگ گارد سوار در ده ورداورد منزل گرفت، یکدسته مسلسل سبک در شاه‌آباد ماند و مسلسل را پیاده کرده کنار راه رو بتهران گذاشتند. عصری سردار همایون با اتومبیل آمد، پاسداران او را نگاهداشتد و سرتیپ احمدآقاخان بملاقات او رفت، سردار همایون پرسید رضان‌خان امیرپنجه کجا هستند؟ سرتیپ پاسخ داد خدمت رئیس دیویزیون (لشکر قزاق را دیویزیون قزاق میگفتند) در «کلاک» تشریف دارند، سردار همایون پیش خود اندیشید که اگر من رئیس دیویزیون قزاق هستم پس آنکس که در کلاک میباشد کیست و اگر او رئیس دیویزیون قزاق است من چکاره هستم، در هر صورت پرسید که میشود بخدمت ایشان رفت؟

سرتیپ پاسخ داد، مانعی ندارد به کلاک تشریف ببرید.

سردار همایون بسوی کلاک روانه شد ولی بآنجا نرفت و بقراری که میگفتند از زیر «وردآورد» بتهران برگشته بود، همانوقت سرهنگ امان‌الله‌میرزا جهانبانی (سرلشکر امان‌اللّه جهانبانی) باچند اتومبیل سواری و چند نفر از گماشتگان نصرت‌الدوله که از اروپا بر میگشتند بشاه‌آباد رسیدند و آنها را در همانجا نگاهداشتند، سید ضیاءالدین طباطبائی با چند نفر دیگر هم بشاه‌آباد آمدند و مدتی با سرتیپ احمدآقا خان و کاظم‌خان صحبت کردند و برگشتند.

نزدیک نیمه شب سرتیپ احمدآقاخان مرا خواست و دستور داد چهار هزار تومان پول برداشته در اتومبیل ایشان بگذارم و خود نیز همراه باشم.

دستور را انجام دادم و همراه ایشان و سروان کاظم‌خان بقهوه‌خانهٔ قلعهٔ سلیمان خان رفتیم، در آنجا سرتیپ برای افسران و قزاقان اسواران تبریز نطقی کرد که مضمون آن چنین بود:

«ما کسانی هستیم که برای دفاع از آب و خاک و خانهٔ خود فداکاری‌هائی کرده در جنگلهای رشت و مازندران گرسنه و برهنه در زیر سیل بارانهای دریای خزر سینه‌های خود را سپر گلوله ساختیم و منافع مشتی خائنان مرکز را حفظ کردیم. در عوض این گروه بیعاطفه وقتی ما را در پنجهٔ خیانت افسران روسی در قزوین دیدند حاضر نشدند با ما همراهی کنند. اینها نمیخواهند ما آسایش داشته باشیم، وقتی تقاضای مرخصی میکردیم که برای دیدن زن و بچهٔ خود بتهران برویم از قبول آن خودداری میکردند این خائنین کسانی هستند که تا کنون خون ملت را مکیده و بکشور خود و ماها هم خیانت کرده‌اند، و اینک ما میرویم تا انتقام خود را از آنها بازستانیم[۵] و برای اینکه هنگام ورود بتهران پیش زن و بچهٔ خود دست خالی و شرمنده نباشیم همین امشب باستواران سی تومان و قزاقان بیست تومان انعام داده میشود».

سپس بمن دستور داد روی کاغذ سفیدی که همراه برده بودم مهر آنها را گرفته بزنم و وجه را پرداخت کنم، و بعد نام آنها را بنویسم و تا اینکار را بپایان برسانم اتومبیل او برای برگرداندن من خواهد آمد.

بامداد روز دوم اسفند با سرتیپ احمدآقاخان و سروان کاظمخان بده ورداورد رفته کار شب پیش را تکرار کردیم و بقزاقان هنگ گارد سوار نیز انعام داده شد، عصری عده‌ها بسوی تهران روانه شدند، هنگام حرکت سرهنگ امان‌الله میرزا جهانبانی بمن گفت اتومبیل مرا گرفتند و هر چه گفتم من از قضایا بیخبرم و بیگانه هم نیستم و افسر همین قزاقخانه هستم اگر کاری دارید بمن هم رجوع کنید بگفتهٔ من کسی گوش نداد و من در اینجا میمانم و خواهش میکنم برسیدن تهران بسروان منصور میرزا برادرم بگوئید فوراً یک اتومبیل برای من بفرستد که بتهران بیایم.

اول شب بود بحوالی تهران رسیدیم و در آنجا راحت‌باشی دادند، پس از مدتی سرودخوانان وارد شهر شدیم ویکسره بقزاقخانه رفتیم، بیدرنگ عده‌ای بپشت بامها رفتند که ناگهان صدای تیراندازی تفنگ و مسلسل بلند شد و چندین گلولهٔ توپ هـم انداختند، رفته‌رفته تیراندازی کم شد و پایان یافت.

بامداد سوم اسفند در همهٔ خیابانها قزاقان بپاسداری مشغول بودند و جلو عمارت قزاقخانه هم یکتوپ شنیدر صحرائی گذاشته بودند و مسلسلها هم در برجهای پیرامون میدان مشق دیده میشد.

آگهی بدیوارها با امضای «رضا» چسبانده شده بود که بالای آن نوشته شده بود «حکم میکنم» و تا اندازه‌ای که بیاد دارم مضمون آن بشرح زیر بود:

«مشتی مردمان خائن زمام کشور را بدست گرفته و آنرا تاکنون بلب پرتگاه نیستی کشانیده‌اند و ما قزاقان نمیتوانیم بگوئیم جسارت کرده در پایتخت کشور خود که شاهنشاه معظم محبوب ما در آنجا مقر دارند شمشیر خودرا بلند کرده آنجا را تصرف کرده‌ایم، خیر ماها فداکاران حقیقی کشور هستیم و برای پایان دادن باین اوضاع ناگوار کمر همت بسته و آمده‌ایم تا خائنین را بسزای خود برسانیم و پشتیبان حکومت نیرومندی در خور شئون و عظمت کشور شاهنشاهی باشیم، لذا حکم میکنم که مردم فقط صلاح کشور و وطن را در نظر گرفته خودرا برای خدمتگزاری آماده کنند، کاظمخان را بحکومت نظامی تهران معین میکنم، متخلفین سخت مجازات میشوند... و مطالب دیگر.

☆ ☆ ☆

بدین ترتیب کودتای دوم انجام گرفت و رضاخان امیر پنجه از طرف سلطان احمدشاه قاجار بدرجهٔ سرداری و لقب سردار سپه و فرماندهی لشکر قزاق و کل قوای ایران سرافراز گردید، کاظمخان فرمانده نظامی تهران که همان سروان کاظم خان ژاندارمری بود بدرجهٔ سرهنگ دومی رسید و آقای سید ضیاءالدین طباطبائی مدیر روزنامهٔ «رعد» بنخست‌وزیری انتخاب شد، ازینروز ستارهٔ بخت سردار سپه درخشیدن گرفت و در مدت بیست سال و هفت ماه زمامداری او در کشور ایران تغییرات بسیاری واقع شد و نام او در تاریخ ایران برای همیشه یادداشت گردید.

رضاخان سردار سپه در تاریخ سوم اسفند ۱۲۹۹ با در دست گرفتن فرماندهی لشکر قزاق بعرصهٔ تاریخ ایران پا گذاشت و اعلیحضرت رضاشاه پهلوی در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ با استعفای خود از مقام شاهنشاهی ایران بفعالیت خود در تاریخ ایران خاتمه داد و انگلیسها او را از بندر عباس بعنوان بردن بامریکای جنوبی بجزیرهٔ موریس در اقیانوس هند و سپس بافریقای جنوبی بردند و در آنجا نگاهداشتند، اینک برای اینکه روحیه و عقیدهٔ او در اوایل کودتا سنجیده شود، حکم رسمی آرتش را در پائین مینگارم تا خوانندگان دریابند که چگونه در نتیجهٔ سیاست شخص تغییر عقیده میدهد:

حکم

دیویزیون قزاق اعلیحضرت همایون شاهنشاهی.

نمرهٔ ۱۹ مورخهٔ ۸ برج حوت ۱۲۹۹.

ماده ۱:

«اینجانب از طرف قرین‌الشرف اعلیحضرت شاهنشاهی بمنصب سرداری و لقب سردار سپه مفتخر و سرافراز گردیده، تشکرات غلامانهٔ خود را بخاکپای مهراعتلای ملوکانه تقدیم و از درگاه حضرت احدیت توفیق و استمداد میجویم که با تمام قوی از عهدهٔ هر گونه خدمتگزاری و جانفشانی برآمده پاس حقشناسیرا بجای آورمرضا»

بطوریکه از مطلب آخر اینحکم دیده میشود شاه سابق از درگاه پروردگار خواستار شده بود که از عهدهٔ خدمتگزاری برآید و بدینوسیله پاس حقشناسی را بجای آورد.

«انتهی یادداشتهای یک افسر»


  1. رجوع شود بصفحهٔ ۳۶ و ۴۸ اینکتاب.
  2. این واقعه بتاریخ ۴ جمادی‌الاولی ۱۳۳۶ مطابق ۲۸ دلو ۱۲۹۶ قبل از ظهر در تهران اتفاق افتاد، از چندی قبل که کلرژه وارد شده بود زمزمه‌هائی از طرف مأمورین انگلیس در شهر افتاد و فکری تازه در بین متفکرین نشر شد که خوبست دولت ایران قزاقخانه را که دولت انقلابی روس هم بدان علاقه ندارد ضبط نماید، و مؤلف هم در شمارهٔ ۹۷ نوبهار مورخه ۲۹ ربیع‌الثانی همان سال زیر عنوان «بریگاد شاهنشاهی» شرحی در تشویق دولت بضبط قزاقخانه و مونیسیون (مهمات و ساز و برگ) آن نوشتم.
    در شمارهٔ ۹۹ همان روزنامه خبر کودتای رضاخان را تحت عنوان «صف‌آرائی در قزاقخانه» و «استاروسلسکی و کلرژه» شرح دادم و در خاتمه این عبارت را نوشته‌ام:
    و چیزیکه مایهٔ تعجب است آنکه قبل ازین عملیات (استاروسلسکی) راپورتی بوزارت متبوعهٔ خود نداده بود و آنوزارتخانه از سابقهٔ این مطلب اظهار بی‌اطلاعی کرده است»....
    «این قضیه چون در موقعی غیربحرانی و بدون سابقهٔ دولت بشکل یک خودسری جابرانه انجام مییابد ما از تعجب خودداری نکرده و باقی اطلاعات و نظریات خودمانرا برای بعد و تکمیل درک حقیقت قضیه میگذاریم و با یک تعجب اندیشناک فقط درین شماره بمطلب نگاه کرده و مقالهٔ روز سه‌شنبهٔ خودرا یادآور میشویم!»

    «نوبهار»


    ولی دولت ایران بدون مقاومتی این کودتا را پذیرفت و اطلاعیکه دولت بروزنامهٔ من داد بقرار ذیل است:
    « خبر اخذ استعفای کلنل کلرژه را بتوسط پالکونیک استاروسلسکی معاون ادارهٔ قزاقخانه در شمارهٔ قبل اشاعه دادیم، بطوریکه اطلاع رسیده از طرف دولت، مشارالیه موقتاً بمعاونت آن اداره منصوب است تا قرار قاطعی از طرف دولت راجع بموضوع اساس اداره قزاقخانه تصمیم شود، قسمت قزاقهای موسوم به «آتریاد همدان» را همانروز بشهرنو و محل ارکانحرب آنها اعاده داده فقط از آن عده ۴۶ نفر برای قراولی در انبار ذخایر و مخازن باقی مانده امور اداری بحال طبیعی است».
    در همان شماره خبر حرکت قوای دولت انگلیس از همدان و قزوین بسمت قفقاز انتشار یافت، و رضاخان ازین تاریخ در دستگاه انگلیسها شناخته شده بود.

  3. اردوگاه «آقابابا» نزدیک قزوین سر راه منجیل است، مرکز قزاقهائی بود که از رشت عقب‌نشینی کرده بودند، رجال انگلیس که مقدمات کودتای ۱۲۹۹ را فراهم میکردند در این محل با رضاخان میرپنجه صاحبمنصب قزاق دیدار نمودند و او را برای خیالات آینده پسندیدند و با او سخن گفتند.
  4. کلنل کاظم خان از جوانان وطن‌خواه و از دوستان سیدضیاءالدین بود و بعد از کودتا حاکم نظامی شد، بعد ریاست ارکان‌حربرا سردار سپه باو واگذار ساخت.
  5. اساس خطابها وشیوهٔ کلی نطق‌های تحریک‌آمیز سرکردگان مؤسس کودتا که بعد هم در بیانیه‌های سردار سپه و بیانیهٔ سید ضیاءالدین نیز منعکس گردید این بود که: جمعی خائن در تهران پیدا شده‌اند که نمیگذارند مملکت اصلاح شود و اینها با شاه هم بد هستند و با قوای فداکار قزاق نیز عداوت دارند، ما مطابق میل اعلیحضرت و طبق مصلحت کشور باید رفته این خائنان را بکیفر اعمالشان برسانیم و مملکت و پادشاه را نجات بدهیم.... این موضوع تقریباً همان مضامینی است که در روزنامهٔ رعد بارها نوشته میشد و اتفاقاً در جراید خارجی هم از چندی قبل همواره یکعده خائن و مفسد که در مرکز بفساد مشغولند اشاره می‌شد ـ و سرکردگان و مؤسسان کودتا نیز همین مضمون را در دست گرفتند و بعد از ورود بمرکز بنابر همین مضمون بود که تمام رجال مشروطه و مستبد و خوب و بد و صالح و طالح را که در واقع نخبهٔ روشن‌فکران و طبقهٔ تربیت‌شدهٔ مملکت بودند دستگیر ساختند. و عاقبت هم در مدت بیست سال همین مضمون خطابی که سرلوح مرام شاه قرار گرفته بود خردخرد اجرا گردید و رجال مفید و تربیت‌شده از بین برده شدند و جمعی از همکاران و تازه‌چرخان جای رجال مزبور را گرفتند!