عبید زاکانی (غزلیات)/رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

عبید زاکانی (غزلیات) از عبید زاکانی
(رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت)
  رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت چه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت  
  سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست نموده روی به بیچارگان و باز برفت  
  به گریه چشمه‌ی چشم بریخت چندان خون که کهنه خرقه‌ی سالوسم از نماز برفت  
  جز از خیال قد و زلف یار و غصه‌ی شوق دگر ز خاطرم اندیشه‌ی دراز برفت  
  ز منع خلق از این بیش محترز بودم کنون حدیث من از حد احتراز برفت  
  دریغ و درد که در هجر یار و غصه‌ی دهر برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت  
  عبید چون جرست ناله سود می‌نکند چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت