کلیات سعدی/مواعظ/غریبان را دل از بهر تو خونست

مواعظ از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

غریبان را دل از بهر تو خونست

ترجیع بند در مرثیهٔ سعدبن ابوبکر

  غریبانرا دل از بهر تو خونست دل خویشان نمیدانم که چونست  
  عنان گریه چون شاید گرفتن که از دست شکیبائی برونست  
  مگر شاهنشه اندر قلب لشکر نمیآید که رایت سرنگونست  
  دگر سبزی نروید بر لب جوی که باران بیشتر سیلاب خونست  
  دگر خون سیاووشان بود رنگ که آب چشمها عنابگونست  
  شکیبائی مجوی[۱] از جان مهجور که بار از طاقت مسکین فزونست  
  سکون در آتش سوزنده گفتم نشاید کرد و درمان هم سکونست  
  که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار زمانه مادری بی‌مهر و دونست  
  نه اکنونست بر ما جور ایام که از دوران آدم تا کنونست  
  نمیدانم حدیث نامه چونست  
  همی بینم که عنوانش بخونست  
  بزرگان چشم و دل در انتظارند عزیزان وقت و ساعت می‌شمارند  
  غلامان درّ و گوهر می‌فشانند کنیزان دست و ساعد می‌نگارند  
  ملک‌خان و میاق و بدر و ترخان برهواران تازی برسوارند  
  که شاهنشاه عادل سعد بوبکر بایوان شهنشاهی درآرند  
  حرم شادی کنان بر طاق[۲] ایوان که مروارید بر تاجش ببارند  
  زمین میگفت عیشی[۳] خوش گذاریم ازین پس آسمان گفت ار گذارند  
  امید تاج و تخت خسروی بود ازین غافل که تابوتش درآرند[۴]  
  چه شد پاکیزه‌رویان حرم را که بر سر کاه و بر زیور غبارند  
  نشاید پاره کردن جامه[۵] و روی که مردم تحت امر کردگارند  
  ولیکن با چنین داغ جگرسوز نمیشاید که فریادی ندارند  
  بلی شاید که مهجوران بگریند روا باشد که مظلومان بزارند  
  نمیدانم حدیث نامه چونست  
  همی بینم که عنوانش بخونست  
  برفت آن گلبن خرم ببادی دریغی ماند و فریادی و یادی  
  زمانی چشم عبرت‌بین بخفتی گرش سیلاب خون باز ایستادی  
  چه شاید گفت دوران زمان را نخواهد پرورید این سفله زادی  
  نیارد گردش گیتی دگر بار چنان صاحبدلی فرّخ نژادی  
  خردمندان پیشین راست گفتند مرا خود کاشکی مادر نزادی  
  نبودی دیدگانم تا ندیدی چنین آتش که در عالم فتادی  
  نکوخواهان تصور کرده بودند که آمد پشت دولت را ملاذی  
  تن گردنکشش را وقت آن بود که تاج خسروی بر سر نهادی  
  چه روز آمد درخت نامبردار که بستان را بهار و میوه دادی  
  مگر چشم بدان اندر کمین بود ببرد از بوستانش تند بادی  
  نمیدانم حدیث نامه چونست  
  همی بینم که عنوانش بخونست  
  پس از مرگ جوانان گل مماناد پس از گل در چمن بلبل مخواناد  
  کس اندر زندگانی قیمت دوست نداند کس چنین قیمت مداناد  
  بحسرت در زمین رفت آن گل نو صبا بر استخوانش گل دماناد  
  بتلخی رفت از دنیای شیرین زلال کام در حلقش چکاناد  
  سرآمد روزگار سعد بوبکر خداوندش برحمت در رساناد  
  جزای تشنه مردن در غریبی شراب از دست پیغمبر ستاناد  
  در آن عالم خدای از عالم غیب نثار رحمتش بر سر فشاناد  
  هر آنکش دل نمیسوزد بدین درد خدایش هم باین آتش نشاناد  
  درین گیتی مظفر شاه عادل محمد نامبردارش بماناد  
  سعادت پرتو نیکان دهادش بخوی صالحانش پروراناد  
  روان سعد را با جان بوبکر باوج روح و راحت گستراناد  
  بکام دوستان و بخت فیروز بسی دوران دیگر بگذراناد  
  نمیدانم حدیث نامه چونست  
  همی بینم که عنوانش بخونست  


  1. مخواه.
  2. بر طاق و.
  3. عیش.
  4. بیارند.
  5. زیور.