کلیات سعدی/بوستان/باب ششم/شنیدم ز پیران شیرین سخن

بوستان از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

شنیدم ز پیران شیرین سخن

حکایت

  شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندرین شهر پیری کهن  
  بسی دیده شاهان و دوران[۱] و امر سرآورده عمری ز تاریخ[۲] عمر  
  درخت کهن میوهٔ تازه داشت که شهر از نکوئی پرآوازه داشت  
  عجب در[۳] زنخدان آن دلفریب که هرگز نبودست بر سرو سیب  
  ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش  
  بموسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید  
  ز سر تیزی آن آهنین دل که بود بعیب پریرخ زبان برگشود[۴]  
  بموئی که کرد از نکوئیش کم نهادند حالی سرش در شکم  
  چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاد موی  
  یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود  
  کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد  
  ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت  
  برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست  
  پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو بجهلش بینداز موی  
  مرا جان بمهرش برآمیختست نه خاطر بموئی در آویختست  
  چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر  
  نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد گهی برگ ریزد گهی بر دهد  
  بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند  
  برون آید از زیر ابر آفتاب بتدریج و اخگر بمیرد در آب  
  ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان دروست[۵]  
  نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟ نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟  
  دل از بی مرادی بفکرت مسوز شب آبستنست ای برادر بروز[۶]  

  1. شاهان دوران.
  2. بتاریخ.
  3. از.
  4.   ز سر تیزی از آهن سنگزاد بعیت پریرخ زبان در نهاد  
  5. چو دانی که آب حیات اندروست.
  6. این حکایت ظاهراً باید در باب سوم باشد. چون در همه نسخه‌ها در اینجا نوشته شده تغییر محل آنرا روا نداشتیم.