کلیات سعدی/غزلیات/به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

غزلیات از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

۳۹۴– ط

  بخدا اگر[۱] بمیرم که دل از تو بر نگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم  
  همه عمر با حریفان[۲] بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم  
  مده ای حکیم پندم که بکار در نه‌بندم که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم  
  برو ای سپر ز پیشم که بجان رسید پیکان بگذار تا ببینم که که میزند بتیرم  
  نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم بروید ای رفیقان بسفر که من اسیرم  
  تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را بزبان خود بگوئی که بحسن بی‌نظیرم  
  تو بخواب خوش بیاسای و[۳] بعیش و کامرانی که نه من غنوده‌ام دوش و نه مردم از نفیرم  
  نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را؟ نظری کن ای توانگر که بدیدنت فقیرم  
  اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت که خوشست عیش مردم بروایح عبیرم[۴]  
  نه تو گفتهٔ که سعدی نبرد ز دست من جان نه بخاکپای مردان[۵] چو تو میکشی نمیرم  


  1. که گر.
  2. ظریفان.
  3. خوش چه دانی و.
  4. ضمیرم.
  5. بخاکپایت ای جان.