کلیات سعدی/غزلیات/گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی

۵۸۰ – ب

  گر درون سوختهٔ با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟  
  ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهی خود چنین روی نبایست نمودن بکسی  
  روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود به ز من در سر این واقعه رفتند بسی  
  دامن دوست بدنیا نتوان داد از دست حیف باشد که دهی دامن گوهر[۱] بخسی  
  تا بامروز مرا در سخن این سوز نبود که گرفتار نبودم بکمند هوسی  
  چون سرائیدن بلبل که خوش آید بر شاخ[۲] لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی  
  سعدیا گر ز دل آتش بقلم درنزدی پس چرا دود بسر میرودش هر نفسی؟  


  1. دولت.
  2. در باغ.